
روي تخته سنگي نوشته شده بود:
.
اگر جواني عاشق شد چه کند؟
.
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.
.
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:
.
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
.
من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.
.
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.
.
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم..
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 20:32 توسط منتظر
|