پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم .. اما نیمه راه افتادم ...

دوباره راهم را آغاز کردم .. باز افتادم ...

 چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم ...

 آخر فریاد زدم و گفتم :

خدا من میخواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی

خدا گفت : میخواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری ؟ ...

 گفتم : چگونه ؟ ... گفت آنقدر تو را به زمین انداختم تا تو اعتراض

 کنی و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم

که تا همان قدر مرا دوست داری ...

 گفتم : نه خدا این گونه نیست ... گفت : هست ...

چون اگر مرا دوست داشتی هر چه قدر هم می افتادی

 باز به خاطر من و عشق من هیچ نمیگفتی

.

.

خدایا کمکم کن

 

وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید


رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید


با قلم خوشبختیها


با جوهر طلایی رنگ


رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت


وقتی که نوبتم رسید


مرغک بخت من پرید


قلم نوک طلا شکست


جوهر فقط سیاهی زد 


وقتی خدا اینجوری دید


از مرغ غم یه پر کشید


با قلم بدبختیها


با جوهر سیاهیها


رو پیشونی من نوشت :


قصه تلخ سرنوشت . . .

پاییز

Paaeez Ke Miaaiad ~ Barghaa Baavar Nemikonand ~ Ke Paaiaane Kaar Miresad Az Raah ~ Ba'd Rang Mibaazad ~ Va ZibaaTar Mishavad ! ~ Va HarRouz Be Rangi ! ~ Va Baaz Ham Baavar Nemikonand ~ Taa Aan Ke Mipajmorand ! ~ Va Ba'd Mioftand ~ "Digar Baavar Raa Zarourati Nist

 

Shaakhe Baa Risheie Khod Hesse Gharibi Daarad ~ Baaghe Emsaal Che Paaeez Ajibi Daarad – Ghonche Shoghi Be Shokoufaa Shodanash Nist Degar ~ BaaKhabar Gashte Ke Donyaa Che Faribi Daarad ! – Khaak Ham Aab Shode Mesle Kaviri Teshne ~ Shaaiad Az Jaaie Degar Mazra’e Shibi Daarad

 

 

چشم به راه

 

دوباره آویز های یاس خانه های آبی احساسم را آذین بسته اند دیری است

 

 واژگانم در برابر شکوه دریایی تو همه هستی شان را فراموش کرده اند .

 

افکار آشفته من لیاقت سرودن روح شیشه ای تو را ندارد اما می دانم آغوش

 

 بی کرانت هنوز برای عبور پرنده ای غریب و تنها گشوده است .

 

ای تنها دلیل زندگی ام مدت هاست شاخه های سبز و نحیف عاطفه ام در

 

 باران یاد تو تاب می خورد ای آرامش نیلوفری خاطرات به عطر گل یخ به

 

 چشمان خودت که ضریح پرنده های آبی خوشبختی است سوگند که مرا در

 

 گوشه طاق نیلوفری نگاهت پناه ده و دستانم را بگیر دستانی را که سخت به

 

 تو نیازمندند .

 

ای تمام احساسم بی تو زندگی قصه گم شدن سعادت در کوچه های

 

 سرنوشت خواهد بود بی تو غروب در آیینه قلبم جاری خواهد شد پژمرده و

 

 خالی و تنها مرا با صبح بیامیز مرا همراه شراره های نقره ای هستی کن .

 

کلمه ها پایان می پذیرند و حتی غزل پاک باران هم نمی تواند شکوه تو را

 

 بازگو نماید و من هنوز همان شمع نیمه جانم که از مهیب عشق تو قطره

 

 قطره و داغ فرو می ریزد و من هنوز همان مسافر شوریده و بی پناهم در

 

 جاده های یادت در آرزوی عطر نگاهت.

                                              مهربانم از صمیم قلب دوستت دارم

اخرین نفسم

بهترین نفسم و اخرین نفسم برای اونی که میخواهم اشگی توی چشماش نباشه با یک شاخه

گل مریم برای اونی که بهترین ارزوها را برایش دارم اونی که مانند اسمش(اسمش هستی بود) هستی زندگیم بود

دل تنگ

ابی تر از انیم که بیرنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقسیر کسی  نیست که اینگونه غریبیم

شاید  که  خدا خواست  که دلتنگ  بمیریم

هنرکده نگار

هنرکده نگار

تابلو نویسی

فلکس فیس

وینیل

بنر

حروف برجسته

طراحی و پردازش

پلاکارد

نقاشی

تایپ و تکثیر

تلفن:۰۳۶۲۴۲۴۵۶۰۳-۰۳۶۲۴۲۴۳۸۲۸ E-mail:honarkadeh_negar@yahoo.co.uk  

اینم نطنز خودمون

 

نطنز       

نطنز

 

 

 

 

با تشکر از خواهر عزیزم تینا

بايد امشب بروم


من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم


حرفي از جنس زمان نشنيدم


هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود


کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد


هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت

 

من به اندازه يک ابر دلم ميگيرد


وقتي از پنجره مي بينم حوري


دختر بالغ همسايه


پاي کميابترين نارون روي زمين


فقه مي خواند

چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج


مثلا شاعره اي را ديدم


آنچنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش


آسمان تخم گذاشت

 

و شبي از شب ها


مردي از من پرسيد


تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

بايد امشب بروم


بايد امشب چمداني را


که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم


که درختان حماسي پيداست ...

 

سهراب سپهري

دوست دارم یکم درمورد نطنز بگم

      

      ابیانه                                                                     گنبد میر سید-نطنز

 گنبد سید واقفابیانه

جان اسیر دل/دل اسیر دوست/ دوست چه داند/دل اسیر اوست

بلبل صفت نیستم که بر هر شاخه ای غوغا کنم/شمعم و می سوزم و جان را فدایت می

کنم/روزگاریست که من طالب روخسار توام/فکر من باش در این شهر گرفتار توام/ گفته بودی

 طبیب دل بیمار منی/ پس طبیب دل من باش که بیمار توام/

بی وفا باشی جفایت میکنن/بی وفایی کن وفایت میکنن/ مهربانی گرچه

ایینی خوش است/مهربان باشی رهایت می کنن؟

روغن سوزی

در ماهیت عشق سوختم بی وفا روغن بریز

حمید جان ازت ممنونم

چندی ست که بیمار وفایت شده ام/ در بستر غم چشم به راهت شدم/این را تو بدان اگر بمیرم

 روزی / مسئول تویی که من فدایت شدم

 

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،

‌ ديوانه هيچ نداشت و گريست،‌

 گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،‌

 اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است

همه می‌خواهند بشریت را عوض كنند ، دریغا كه هیچ كس در این اندیشه نیست كه خود را عوض كند.

نابینا و ماه

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .

 ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون

 نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي

شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

من می روم..

 مي روم از رفتن من " شاد باش/ مي روم از عذاب ديدن من " آزاد باش/ مي روم شايد

فراموشت کنم/ با فراموشي هم اغوشت کنم/ مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني/

 مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني/ مي رسد روزي کنار قبر من/ نامه هاي کهنه ام را

 مو به مو از بر کني

نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

شوريده دلان را هوس خواب نباشد/شوري که به درياست به مرداب نباشد

 چشمان تو در آينه اشک چه زيباست / نرگس شود افسرده چو در آب

نباشد

(تقدیم به کیهانه جان) با تشکر از تینا و امین

 

به ياد روزهاي انتظار، به ياد خلوتهاي غمبار، به ياد لحظه هاي ديدار، مينويسم که دوستت دارم،

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ي جانم تو را عاشق کنم، زندگي من در زلالي چشمان تو خلاصه

شده، زندگي من در نفسهاي بازدم تو جاري شده، زندگي من در همين از تو نوشتن ها وسعت

 يافته، نفس کشيدن من تنها با ياداوري زنده بودن تو امکان پذير است.

ممنونم که این متن قشنگ رو دادی با اجازه شما استفاده کردم ازش

باز باران...

باز باران بي ترانه

باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,

مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...

باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...

نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟

نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟؟؟

نمي فهمم..

کجاي اشک يک بابا که سقفي از گل و آهن به زور چکمه هاي باران به روي همسر و پروانه هاي مرده اش آرام باريده

کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟؟؟

كاش مي شد پرنده بوديم

كاش مي شد پرنده بوديم توي دست آسمون

 تا براي هم مي ساختيم از پَرامون آشيون

 من براي تو ميساختم سقفي از بال و پرم

 تو ميزاشتي عاشقونه پرت رو زير سرم

   واي اگه پرنده بوديم تو رو با خودم مي بردم

  وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مياوردم

  نميذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد

  تو رو با خودم ميبردم جايي كه نباشه صيّاد

  تو فقط بايد بموني اي پناهِ آخر من

  تا كه پرپر نشه بي تو همه ي بال و پر من

  کاش مي شد پرنده بوديم توي دست آسمون

  تا براي هم مي ساختيم از پَرامون آشيون

  من براي تو ميساختم سقفي از بال و پرم

  تو ميزاشتي عاشقونه پرت رو زير سرم

  واي نگو اين فقط يه خوابه ، من و تو پرنده نيستيم

 وقتي همديگرو داريم نگو ما برنده نيستيم

  ما ميتونيم از محبّت با هم آسمون بسازيم

حتي با دستاي خالي با هم آشيون بسازيم

خوش بحال آسمان.....

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ..

 به كسي توجه نمي كنه ...

 از كسي خجالت نمي كشه..

 مي باره و مي باره و...

 اينقدر مي باره تا آبي شه..

 ‌آفتابي شه...!!!

 کاش...

 کاش مي شد مثل آسمون بود...

 كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي..

 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...

 کاش مي شد ..........

روي تخته سنگي نوشته شده بود:

.

اگر جواني عاشق شد چه کند؟

.

من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

.

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

.

اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

.

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

.

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

.

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم..

فرشته از سنگ ميپرسه چرا از خدا نميخوای که تورو انسان کنه؟؟؟

.

سنگ ميگه هنوز اونقدر سخت نشدم که انسان بشم!!!!!

.

دل کوچیک من

 

دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند

. 

از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

.

 تو از این گونه نباید باشی  

 تو از این گونه که می سوزانی  

  و از این گونه که چشمان پر از شوق مرا 

                                                از خودت می رانی 

 من تو را مثل خدایان اساطیری دور

                                      در خودم ساخته ام 

 و غرورم را در یک شب بارانی

                                  زیر پاهای تو انداخته ام 

                      من به تو باخته ام!!!...

 

تنها یادگاری

 

کاش دستانم توان آن را داشت

تا غباری را که از رفتنت بر چهره ام نشسته است را پاک کند

اما نه پشیمان میشوم . . .        

زیرا این آخرین یادگاریت را از دست خواهم داد . . . ! 

ای کاش....

کاش هرگز نمی ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!

.

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوی ديدن يک لحظه

.

فقط يک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم!



کاش چشمانت به چشمانم خيره نمی شد

.

تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!

.

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم

.



" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

.