دوباره آویز های یاس خانه های آبی احساسم را آذین بسته اند دیری است

 

 واژگانم در برابر شکوه دریایی تو همه هستی شان را فراموش کرده اند .

 

افکار آشفته من لیاقت سرودن روح شیشه ای تو را ندارد اما می دانم آغوش

 

 بی کرانت هنوز برای عبور پرنده ای غریب و تنها گشوده است .

 

ای تنها دلیل زندگی ام مدت هاست شاخه های سبز و نحیف عاطفه ام در

 

 باران یاد تو تاب می خورد ای آرامش نیلوفری خاطرات به عطر گل یخ به

 

 چشمان خودت که ضریح پرنده های آبی خوشبختی است سوگند که مرا در

 

 گوشه طاق نیلوفری نگاهت پناه ده و دستانم را بگیر دستانی را که سخت به

 

 تو نیازمندند .

 

ای تمام احساسم بی تو زندگی قصه گم شدن سعادت در کوچه های

 

 سرنوشت خواهد بود بی تو غروب در آیینه قلبم جاری خواهد شد پژمرده و

 

 خالی و تنها مرا با صبح بیامیز مرا همراه شراره های نقره ای هستی کن .

 

کلمه ها پایان می پذیرند و حتی غزل پاک باران هم نمی تواند شکوه تو را

 

 بازگو نماید و من هنوز همان شمع نیمه جانم که از مهیب عشق تو قطره

 

 قطره و داغ فرو می ریزد و من هنوز همان مسافر شوریده و بی پناهم در

 

 جاده های یادت در آرزوی عطر نگاهت.

                                              مهربانم از صمیم قلب دوستت دارم